پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

مسابقه

این عکس چی میتونه باشه؟ الف)دو کوه که خورشید از پشتشون داره در میاد ب)یک دیواری که یک بچه داره ازش سرک میکشه ج) دست بچه ای  که دوست نداره ازش عکس بندازندو میخواد دوربین رو بگیره ...
3 اسفند 1390

چینی ها...

تا جایی که من میدونم چینی ها در زندگی ما ایرانی ها نقش بسزایی داشته و دارند ... حتی در زندگی من ! من موقع غذا خوردن عادت دارم که راه بروم ومامانم هم باید دنبالم بیاد و غذا رو بهم بده و من نوش جان کنم اما چند روزی میشه که مامانم یک راهی برای نشاندن من پیدا کرده ... یک هواپیمای ساخت چین  را که قرار بوده با 4 باتری کار کنه اما الان به راحتی با 2 باتری کار میکنه را برای من روشن میکنه و من حسابی باهاش سرگرم میشم و سر جام میشینم و خیلی  حرکت کنم در شعاع نیم متری هواپیما هستم و کار مامانم بسی راحت شده  پ.ن:شاید من میخواهم خلبان بشم(اما نه با هواپیمای چینی)     ...
3 اسفند 1390

توي ده شلمرود!

البته توي ده شلمرود با حسني بيچاره حتي بازي هم نميكردند... چه برسه به اينكه بهش معجون خوشمزه بدند ، لم بده به مبل و پاهاشو روي هم بندازه و باهاش بازي هم بكنند ، در آخر ازش عكس هم بندازند  نتيجه اش ميشه :   ...
23 بهمن 1390

زبان خارجي

اين زبون كه ميگم اون زبوني نيست كه من از دهانم بيرون ميارم اين يك زبان خارجي هستش كه هر فردي بايد يادش بگيره كه خيلي براش مفيده ومن در اينجا دارم به كمك كتابهاي خاله مهربونم اين زبان را مياموزم ...
23 بهمن 1390

وطنم

مامانم ميگه وطنت رو دوست داشته باشه حتي اگه تو شهري كه زندگي ميكني تو كل سال فقط 3 روز هوا پاك باشه واكسن يك سالگيت رو بدليل نبود واكسن در يك بيمارستان خصوصي 10 روز ديرتر بزني اميدوارم وقتي بزرگ شدم  هيچ كدوم از اين حتي اگه ها نباشه ومن همچنان وطنم رو دوست داشته باشم ...
23 بهمن 1390

روزی که امدی....

سال 1389  ساعت7:50 چهارشنبه13 بهمن یکی از فرشته های آسمونی . . . سال 1390 ساعت 18 پنجشنبه 13 بهمن یک زنبور که عسل به زندگی مابخشید . . .   بله من یک ساله شدم  یک  جشن تولد اینو ثابت کرد با کلی مهمون ،کادو،خوراکی و یک پسر خوب که اون شب آروم بود هیچ کاری نداشت و مامانش کلی ذوق کرده بود  که انقدر پسر خوبی داره   و از همه مهتر این که اون پسر خوب برای اولین بار در عمر یک ساله اش ساعت 23 را هم دید   با یک کارت دعوت مهمونها خبر دار شدند بعد خونمون این شکلی شد ومن در تمام این مدت که خونمون اینطوری میشد هاج و واج بودم و به هیچی دست نزدم و فقط با یک بادکنک کوچولو بازی ...
18 بهمن 1390

سالی که گذشت

یک سال از اون روز پر خاطره و قشنگ گذشت، روزی که تا آخرین لحظه عمرم تک تک ثانیه هاشو  به یاد میسپارم ، روزی که یک فرشته کوچولو تو بغلم جای گرفت  واز اون روز دنیای من متفاوت شد... و من مادر شدم   واین طعم گوارای مادر بودن است که تا ابد با من خواهد ماند  سالی گذشت .....   عکس در ادامه مطلب         با اومدنت با خوابهات با خماریهات با خنده هات با آب بازیهات با بیخیالیهات با نشستنت با گرما با سرما با سینه خیز رفتنت     با ایستادنت با راه رفتنت وسالها خواهد گذشت......... ومن خواهم نوشت از آنچه...
6 بهمن 1390